يکشنبه ٠٦ اسفند ١٣٩٦
منو
Fmenu Not Found
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
» عضویت «
اوقات شرعی
لینک ها
اخبار > پدر «شهيد آويني»:مرتضي‌ را تا ‌زنده‌ بود نمي‌شناختم‌
 


  چاپ        ارسال به دوست

پدر «شهيد آويني»:مرتضي‌ را تا ‌زنده‌ بود نمي‌شناختم‌


من‌ فردي‌ بودم‌ كه‌ هميشه‌ كارم‌ در معادن‌ بود و ايشان‌ هميشه‌ دنبال‌ من‌ بودند، سال‌ 1326 كه‌ ايشان‌ به‌ دنيا آمدند در شهر ري‌ من‌ منزل‌ پدرم‌ بودم‌، جايي‌ نداشتم‌، كاري‌ هم‌ نداشتم‌ و در آن‌ دوره‌ نظام‌ وظيفه‌ام‌ را مي‌گذراندم‌
سابقاً در چنين‌ خانه‌هايي‌ همه اهل‌ فاميل‌ جمع‌ مي‌شدند. منتقل‌ شدم‌ به‌ سازمان‌ برنامه‌ و به آنجا رفتم‌ به‌ شركت‌ سهامي‌ كل‌ معادن‌، در اين‌ شركت‌ كم‌كم‌ كارهاي‌ معادن‌، كه‌ باعث‌ مي‌شد من‌ به‌ شهرستان‌ها بروم‌ شروع‌ شد و من‌ در آن‌ سالها با مرتضي‌ در معادن‌ بودم‌
ايشان‌ از سال‌ 1333 كه‌‌ به‌ معادن‌ خمين‌ رفتم‌، معادن‌ سرب‌ و روي‌ خمين‌ كلاس‌ اول‌ دبستان‌ در آن‌ جا مرتضي‌ را نام‌نويسي‌ كرديم‌، در خمين‌ شاگرد اول‌ بود و شاگرد خوبي‌ هم‌ بود؛ حتي‌ يك‌ روزي‌ آمد و ديديم‌ گريه‌ مي‌كند پرسيديم‌ چرا گريه‌ مي‌كني‌؟ گفت‌ براي‌ اينكه‌ به‌ من‌ 20 داده‌اند و به‌ يكي‌ ديگر هم‌ 20‌ داده‌اند، رفته‌ بود و به‌ معلم‌ گفته‌ بود و او هم‌ جواب‌ داده‌ بود كه‌ من‌ به‌ تو 25 كه‌ نمي‌توانم‌ بدهم‌. البته‌ مرتضي‌ قبل‌ از اينكه‌ به‌ مدرسه‌ برود در منزل‌ خواندن‌ و نوشتن‌ را ياد گرفته‌ بود حتي‌ وقتي‌ كلاس‌ اول‌ بود روزنامه‌ مي‌خواند. ما تا دو سال‌ خمين‌ بوديم‌ ولي‌ سال‌ 35 به‌ يك‌ معدن‌ ديگري‌ رفتيم‌ معدن‌ مسي‌ بود كه‌ نزديك‌ شهرستان‌ ميانه‌ بود، كوه‌ بود و مدرسه‌اي‌ نبود كه‌ من‌ مرتضي‌ را در آن‌ نام‌نويسي‌ كنم‌ من‌ رفتم‌ و از آموزش‌ و پرورش‌ زنجان‌ اجازه‌ گرفتم‌ تا بتونم‌ اين‌ را و آن‌ فرزند دوّمم‌ كه‌ در حال‌ حاضر در آمريكا استاد دانشگاه‌ است‌ اين‌ها را بگذارم‌ درس‌ بخوانند. يك‌ مدرسه‌ داير كردم‌ كه‌ خودم‌ در آن‌ تدريس‌ مي‌كردم‌ و رئيس‌ حسابداري‌ آنجا درس‌ مي‌داد. اين‌ مدرسه‌ چهار كلاسه‌ بود كه‌ در آخر 6 كلاسه‌ شد، وقتي‌ مرتضي‌ به‌ كلاس‌ چهارم‌ رفت‌ از وجود خود او هم‌ براي‌ تدريس‌ كلاس‌ اوّلي‌ها استفاده مي شد. بعد به‌ كرمان‌ رفتيم‌ و در يك‌ دبيرستان‌ در كرمان‌ شروع‌ كردند به‌ تحصيل‌ كردن.‌ دبيرستان‌ را در كرمان‌ بودند تا سال‌ دهم‌ دبيرستان‌ كه‌ به‌ مدرسه‌هاي‌ ملّي‌ تهران‌ آمدند
مرتضي‌ رشته‌اش‌ رياضي‌ بود، يك‌ روز كارت‌ كنكوري‌ دستش‌ بود. به‌ او گفتم‌ مگر نمي‌خواهي‌ در كنكور شركت‌ كني‌! گفت‌ كارتم‌ را پاره‌ كردم‌، گفتم‌ اِ چرا؟ گفت‌: رشته‌ رياضي‌ را دوست‌ ندارم‌. بعد رفت‌ در هنرهاي‌ زيبا در كلاس‌ طراحي‌ نشست‌ و بعد كنكور طراحي‌ داد و در آنجا شاگرد اول‌ شد. تا سال‌ 1355 تقريباً
در كودكي‌ يادم‌ هست‌ وقتي‌ مهمانهاي‌ خارجي‌ براي‌ من‌ مي‌آمدند مي‌رفت‌ و با آنها شروع‌ مي‌كرد به‌ صحبت‌ كردن‌ و به‌هيچ‌ وجه‌ گوشه‌گير نبود
خدمت‌ نظام‌ وظيفه‌اش‌ را در نيروي‌ هوايي‌ انجام‌ داد.

***

به‌ نقاشي‌ خيلي‌ علاقه‌ داشت‌ در همان‌ سالهايي‌ كه‌ در كرمان‌ بوديم‌ معلم‌ نقاشي‌ داشت‌؛ به‌ نويسندگي‌ هم‌ خيلي‌ علاقه‌ داشت‌ و خيلي‌ چيزها مي‌نوشت‌. حتي‌ يك‌ كتابي‌ قبل‌ از انقلاب‌ نوشته‌ بود كه‌ اسم‌ عجيبي‌ داشت‌ يادم‌ نيست‌ يك‌ چيزي‌ شبيه‌ "نه‌ از خود.... " موضوع‌اش‌ يك‌ چيزي‌ بود در مورد ناراحتي‌ مردم‌ و فقر و تنگدستي‌ و... بود. البته‌ بعضي‌ از نسخه‌هاي‌ اين‌ كتاب‌ هم‌ بود كه‌ تكثير شده‌ بود اما الان‌ در دسترس‌ نيست‌
يادم‌ هست‌ از همان‌ زماني‌ كه‌ به‌ دانشكده‌ مي‌رفت‌ در مورد اين‌ موضوعات‌ حساس‌ بود. يك‌ روز زمستان‌ وقتي‌ از دانشكده‌ به‌ خانه‌ آمده‌ بود ديدم‌ پالتويش‌ همراهش‌ نيست‌. پرسيدم‌ پالتويت‌ كجاست‌؟ گفت‌: دادم‌ به‌ كسي‌از اين‌ كارها زياد مي‌كرد.

***

بعد از انقلاب‌ مرتضي‌ را خيلي‌ كم‌ مي‌ديدم.‌ پس‌ از مدتي‌ هم‌ كه‌ همخانه‌ شديم‌ با اين‌ حال‌ باز بيشتر در مسافرت‌ و سفر جبهه‌ بود، مواردي‌ هم‌ كه‌ در منزل‌ بود خيلي‌ كم‌ در مورد كارش‌ صحبت‌ مي‌كرد، مسائل‌ جبهه‌ را براي‌ ما تعريف‌ مي‌كرد. فقط‌ يكي‌ دو بار در مورد دوستان‌ و همكاران‌ رفقايش‌ كه‌ در كنارش‌ در جبهه‌ به‌ شهادت‌ رسيده‌ بودند تعريف‌ كرد. يا مثلاً مي‌گفت‌ دوربينمان را در اهواز جايي‌ گذاشته‌ بوديم‌ به‌ امانت‌ ، وقتي‌ برگشتيم‌ ديديم‌ فيلم‌ روي‌ آن‌ پاك‌ شده‌ است‌ و همين‌
در مورد مشكلات‌ كارش‌ هيچ‌وقت‌ حرف‌ نمي‌زد يعني‌ اصلاً مشكل‌ احساس‌ نمي‌كرد
مشكل‌ها را ، همه‌ را خرد مي‌كرد. اما هميشه‌ نگران‌ وضع‌ مملكت‌ بود اما در عين‌ حال‌ خوشحال‌ هم‌ بود به‌ خاطر اين‌ كه‌ انقلاب‌ شده‌ و....

***

سال‌هاي‌ آخر خيلي‌ كم‌ خواب‌ بود و سه‌ چهار ساعت‌ بيشتر نمي‌خوابيد و همه‌اش‌ در حال‌ نوشتن‌ بود. ما خيلي‌ كم‌ او را مي‌ديديم.‌ در اين‌ سالهاي‌ آخر وقتي‌ متوجه‌ آمدنش‌ مي‌شدم‌ كه‌ جمعه‌ها مي‌آمد و صدايم‌ مي‌كرد كه‌: "بابا نماز جمعه‌ نمي‌روي‌؟ " من‌ هم‌ مي‌گفتم‌ چرا نمي‌روم‌
من‌ مرتضي را تا آن‌ زمان‌ كه‌ زنده‌ بود نمي‌شناختم‌

چرا آويني سيد شهيدان اهل قلم شد؟

 

باز هم يك بازي وبلاگي ديگر. اين بار داوود مراديان از من دعوت كرده است كه درباره سيد مرتضي آويني بنويسم. البته خودش هم توضيح داده كه اين روزها نوشتن از آويني مد شده! راست مي‌گويد. اين روزها مي‌بينيم كه بيشتر آدم‌ها يا پسرخاله آويني بوده‌اند يا رفيق و همسنگر اوامروز حتي دشمنانش هم درباره او مي‌نويسند. آش آنقدر شور شده و نوشتن از آويني آنقدر مد شده كه ابراهيم نبوي هم درباره آويني مطلب مي‌نويسد و پيش بيني مي‌كند اگر آويني زنده بود، امروز با ولايت مخالفت مي‌كرد و به زندان مي‌افتاد!

بعضي‌ها هميشه عادت دارند با اما و اگر زندگي كنند. درست مثل بعضي گزارشگران فوتبال كه هر وقت تيم‌شان عقب مي‌افتد مي‌گويند«اگر بتونيم در محوطه جريمه تيم حريف، يه پنالتي بگيريم و اگه اون پنالتي رو به گل تبديل كنيم، نتيجه مساوي ميشه، اونوقت مي‌تونيم به زدن گلهاي بيشتر اميدوار باشيم و حتي بازي رو ببريم

يادم هست همين ابراهيم نبوي چند سال پيش كه ويژه‌نامه نوشتن براي آويني مد شده بود، مطلبي نوشته بود و از ميان همه‌ي ويژگي‌هاي فكري، هنري، اخلاقي و رفتاري آويني فقط از اين نكته خوشش آمده بود كه او يك روزي در يك جايي از نام «ايران» تعريف كرده بود! و نبوي از اين همه حس وطن پرستي آويني كيف كرده بود و از آويني خوشش آمده بود و درباره‌اش مطلب نوشته بود! (دليل اينكه اين جماعت هرگز نمي‌توانند بسيجي و تفكر بسيجي را درك كنند، همين است. اگر بخواهند لطفي كنند و از بسيجي‌ها تعريف كنند، آنها را نوادگان آرش كمانگير مي‌نامند!)

خوب وقتي كسي آويني را تنها در همين حد بشناسد و ديگر نداند كه او چه اعتقادات و چه تفكراتي درباره انقلاب اسلامي، امام، ولايت، فرهنگ، هنر، دين، حكومت، غرب، توسعه، ليبرالسيم، سكولاريسم، دموكراسي و  داشت، طبيعي است كه به چنين توهمات و تخيلاتي برسد.

اما به نظر من نيازي نيست كه بنشينيم و خيالبافي كنيم كه اگر فلاني امروز زنده بود، بهمان مي‌شد، مهم آنست كه ببينيم آويني در همان روزگاري كه زندگي مي‌كرد، كجا بود؟ چه عقيده‌اي داشت؟ از چه چيزي دفاع مي‌كرد؟ و با چه منطقي؟ چرا كه نفس دفاع كردن هم چندان مهم نيست، مهم‌تر از آن چگونه دفاع كردن است. وگرنه خيلي‌ها مثل آويني فكر مي‌كردند، اما تاثير آويني را نداشتند و امروز به جاهاي ديگر رسيده‌اند. مساله ديگر اينكه ببينيم آيا زمان آويني همه آدم‌ها طرفدار ولايت بودند؟ و آيا در آن روزگار هيچ خطري متوجه انقلاب اسلامي و ولايت فقيه نبود؟ هيچ انحرافي و هيچ مرزبندي وجود نداشت؟ اگر داشت، آويني كجا بود؟

 

بزرگترين شاخصه آويني اين بود كه يك متفكر بود، اگر اهل انديشه و اهل تفكر نبود و اگر انديشه‌اش موثر نبود، كه ديگر لازم نبود امروز دشمنانش هم درباره‌اش بنويسند! ديگر لازم نبود ابراهيم نبوي هم درباره‌اش بنويسد و خيالبافي كند. اينجاست كه بايد از خودمان بپرسيم چرا چنين اتفاقي مي‌افتد؟ چرا آويني اينقدر مهم است كه عده‌اي مي‌خواهند او را از ما بگيرند و ما را از او جدا كنند؟ پاسخ اين سوال، در آثار آويني نهفته است. البته نه در فيلم‌هاي مستندش، بلكه در آثار قلمي او. آويني نوشته‌هايي دارد كه حتي همين امروز هم مي‌تواند چراغ راه ما باشد و دقيقا به همين علت است كه رهبر معظم انقلاب او را سيد شهيدان اهل قلم ناميده است.

تا حالا از خودتان پرسيده‌ايد كه چرا بعد از شهادت آويني، رهبر انقلاب به او لقب سيد شهيدان اهل قلم را داده؟ با وجود آنكه معمولا همه ما آويني را با برنامه‌هاي تلويزيوني‌اش و مخصوصا با روايت فتحش مي‌شناسيم. اما چرا سيد شهيدان اهل قلم شد؟

من فكر مي‌كنم اين مساله يك بار معنايي براي ما دارد و مي‌خواهد نكته‌اي را به ما گوشزد كند. سيد مرتضي آويني پيش از آن كه يك فيلمساز و مستندساز باشد، يك متفكر انقلابي بود. صاحب انديشه بود. البته ما معمولا كاري به فكر و انديشه نداريم و دلمان فقط براي همان عكس‌هاي آويني تنگ مي‌شود. اگر چفيه‌اي هم بر دوشش داشته باشد كه چه بهتر! اما تاكيد رهبر معظم انقلاب بر صاحب قلم بودن آويني، يعني اينكه: اي جوان حزب‌اللهي و بسيجي، در جنگ بين اسلام ناب محمدي و اسلام ناب آمريكايي، صاحب فكر و انديشه بودن مهم است و يك الگوي خوب در اين مبارزه، سيد مرتضي آويني است.

آويني مقالات متعددي در موضوعات مختلف دارد. از سياست گرفته تا سينما، از هيچكاك تا حاتمي كيا، از هنر تا فرهنگ، از شعر و رمان و قصه تا مونتاژ و تدوين، از توسعه تا ليبراليسم، از خاتمي تا سروش!

بله نكته اينجاست كه آويني در همان دوره خودش، خط ولايت را پيدا كرده بود و با قلمش در برابر هرگونه انحرافي در مسير انقلاب اسلامي مي‌ايستاد. با همين قلم از توطئه‌ها و انحرافات فرهنگي سازمان‌يافته‌ي دولتي سخن مي‌گفت، از موسسات و مسئولاني كه با پول جمهوري اسلامي عليه انقلاب اسلامي فعاليت مي‌كنند و از خواب‌هايي كه براي ولايت ديده‌اند! پس لازم نيست اسير توهم شويم و فريب دلقك‌هايي چون ابراهيم نبوي را بخوريم، مهم آنست كه ببينيم آيا آويني در زمان خودش، با ولايت بود يا عليه ولايت؟ و اگر با ولايت بود، تا كجا؟

نكته‌ي ديگر درباره شهيد آويني اين است كه بخش زيادي از نوشته‌ها و سرمقاله‌هايش درباره روشنفكران ضدانقلاب، حتي همين امروز هم مي‌تواند مورد استفاده ما قرار بگيرد. چرا كه اولا حرف و اعتقاد جماعت روشنفكر از صد سال پيش تا به امروز اصلا دچار تغيير نشده، ثانيا آويني از شرايطي انتقاد مي‌كرد كه در نهايت به دولت اصلاحات منجر شد! آويني اگر آن روز درباره سروش و خاتمي و كيهان فرهنگي و محافل فكري سكولاريسم و ليبراليسم در ايران مي‌نوشت، شرايط امروز جامعه را هم مي‌ديد!

آويني در مقاله‌اي با عنوان «وقتی روشنفکران وارث انقلاب می شوند» با اشاره به مصاحبه‌اي درباره سلمان رشدي در «كيهان فرهنگي» كه آن روزها تحت حكومت دوستان آقاي خاتمي و سروش و شمس الواعظين بود، مي‌نويسد: «آنچه که زمینه‌ای آماده برای نشر مطالبی از این قبیل فراهم می‌کند لیبرالیسم حاکم بر فضای فرهنگی و هنری کشور است

وي در مقاله‌اي با عنوان «تجدد يا تحجر؟» در واكنش به سخنان سيد محمد خاتمي وزير وقت ارشاد مي‌نويسد:«اشتباه دیگر دوستان ما که ریشه در مرعوبیت آنها در برابر غرب دارد آن است که آنها افق حرکت انقلاب و شرایط آماده جهانی را در این عصر احیای معنویت و اضمحلال غرب نمی بینند و بالتَبع هرگز برای وصول به این غایت تلاش نمی‌کنند. دگراندیشان و روشنفکران سکولار باید آزاد باشند، اما رشد و بالندگی نسل انقلاب نیز مواظبت می‌خواهددولت جمهوری اسلامی حقیقتاً به شعار آزادی مطبوعات، نویسندگان و هنرمندان پایبندی اعتقادی دارد، اما دوستان خویش را از یاد برده است و اکنون مجموع سیاست های نظام اسلامی کار را به آنجا کشانده که نسل انقلاب در هنر و ادبیات احساس عدم امنیت و بیهودگی می‌کند!»

وي در بخش ديگري از اين مقاله مي‌نويسد:«از داهیانه ترین سخنانی که وزیر ارشاد در این گفت و گو به زبان آورده‌اند این است که: ما معتقدیم که باید با تبادل اندیشه در افراد مدافع نظام مصونیت به وجود بیاوریم. لازمه این کار این است که جامعه با آرای مخالفین مواجه شود ولی این مواجهه باید کنترل شده باشداما واقعاً همین استراتژی است که به منصّه عمل در آمده است؟ آیا واقعاً دوستان ما در وزارت ارشاد، آتمسفر فرهنگی جامعه را کنترل دارند؟ آیا لازمه این مصونیت اجتماعی آن نیست که در کنار مواجهه جامعه با آرای مخالفین، تلاش های دوستانه مؤید انقلاب و دینداری نیز تقویت شود؟ آیا لازمه مصونیت یافتن مدافعان انقلاب در مواجهه با آرای مخالفین آن است که ما آتمسفر فرهنگی جامعه را آن گونه که نسل های جدید فرصت هدایت را از دست بدهند؟ ما نیز با تحجر مخالفیم، اما در عین حال می دانیم که تنها مرتجعین و متحجرین نیستند که به نظام فرهنگی و هنری کشور اعتراض دارند. اگر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می خواهد که حصارهای جهل و خرافه و تحجر را بشکند و جامعه را از تفریط باز دارد، باید با تجددِ افراطی نیز مبارزه کند تا مردم را از چاله ای به چاه نیفکند و البته باز هم صد هزار بار شکر که عرف عام از این کشاکش فارغ است و راه خویش را فطرتاً در نسبت با شریعت می یابد

اتفاقا با توجه به همين تفكرات و نوشته‌هاي آويني، اگر قرار باشد ما هم مثل ابراهيم نبوي به اما و اگر متوسل شويم، نتيجه مي‌گيريم كه اگر او زنده بود در برابر انحرافات فكري و فرهنگي دولت اصلاحات مي‌ايستاد و در نهايت نشرياتش توقيف مي‌شد و خودش هم بايكوت!

ضمنا آويني عضو حزب و جناحي نبود كه روزي مجبور شود به خاطر منافع جناحيش، در انتخابات با دشمنان و رقبايش ائتلاف كند! عشق آويني ولايت بود و به چپ و راست تعلق خاطر نداشت. چطور قبول كنيم چنين شخصي وقتي در برابر انحراف كساني مي‌ايستد كه هنوز داخل نظام قرار دارند و مسئوليت دولتي دارند و خودشان را انقلابي مي‌دانند و وقتي در برابر نفوذ فكري و فرهنگي روشنفكران سكولار مي‌ايستد، اگر امروز زنده بود با آنها ائتلاف مي‌كرد؟ امروز كه همه نقاب از چهره برداشته‌اند و به صراحت با ولايت درافتاده‌اند. آيا با خاتمي و سروش و مهاجراني و كانون نويسندگان و ابراهيم نبوي و سايت جرس و اتاق فكر تشكيل مي‌داد؟!

شهيد آويني روزهايي خطر انحرافات سروش را به ما گوشزد مي‌كرد كه دكتر سروش هنوز قيافه يك متفكر را داشت و مانند امروز نقاب از چهره‌اش برنداشته بود، اما شهيد آويني در همان زمان هم اصل ماجرا را به روشني دريافته بود. وي در مقاله‌اي با عنوان « بنیان سفسطه بر باد است» مي‌نويسد:

«شاید تا چندی پیش که این مباحث بیشتر صبغه‌ای فرهنگی داشت تا سیاسی، جواب این پرسش چندان روشن نبود، اما امروز که به توسط قرائن سیاسی و نتایجی که مطلوب مدعیان است _ و از آن به طور مستقیم و غیر مستقیم در جراید سخن رانده اند _ حدود این مدعیات تشخص بیشتری یافته است،می‌توان گفت که ثمره این مباحث در تقابل این دو نظر ، یعنی اعتقاد به ولایت فقیه و عدم اعتقاد به آن خلاصه می شود.

اگر به حدود مدعیات این آقایان نظر کنیم برایمان تردیدی نمی‌ماند که نوک پیکان هجوم اینان متوجه «ولایت فقیه» است، نه ولایت مطلق فقیه. آنان از اصل، ولایت فقیه را یک نظام توتالیتر و استبدادی می‌دانند و افزودن لفظ « مطلق » به همین منظور انجام می‌گیرد که از آن خودکامگی فقیه استنباط شود و تلخی این مفهوم کاهش یابد و اگرنه، همه می‌دانند که ولایت در مقام عمل، خواه ناخواه مطلق است و نه تنها ولایت، که هر حاکمیتی چنین است. … اگر مدعیان به جمهوریت نظام نیز در برابر اسلامیت آن اصالت می‌دهند، پر روشن است که این مجادله هم به قصد مخالفت با ولایت فقها علم شده، و باز به همین نیت است که به یکباره تفکرات آیت الله نایینی درباره حکومت اسلامی از قبر بیرون کشیده می شود و در برابر نظرات امام محلی برای اظهار می یابد»

شهيد آويني در مقاله‌اي ديگر به نام «پروسترويكاي اسلامي وجود ندارد» باز هم به مخالفت‌ها با ولايت فقيه و انحرافات آقاي سروش اشاره مي‌كند و مي‌نويسد «همه مخالفان، با همین «ولایت» است که در افتاده‌اند. نمی‌خواهم بگویم با «ولایت فقیه»؛ ولایت اعم از ولایت فقیه است. فلذا، هر نوع معارضه ای با ولایت ناگزیر به مقابله با ولایت فقیه که صورت سیاسی ولایت است می‌انجامدنظریه قبض و بسط تئوریک شریعت نیز، دانسته یا ندانسته، نحوی از انحای مقابله با ولایت است، منتها در مقدمات منطقی استدلال با آن در افتاده است، نه در نتایج  هر چه مخالفت هست، در داخل و یا خارج از کشور، با همین ولایت است، در حوزه های مختلف سیاست، فرهنگ، اجتماع، هنر و غیر هم. «در دل» نویس هفته نامه «آینه» نیز با همین ولایت در افتاده است، منتها با مظاهر اجتماعی آن، آن هم از زبان خود اهل ولایت، یعنی بسیجی ها و اعضای انجمن های اسلامی

شهيد آويني در «گرداب شیطان» نيز خطر نفوذ گرايش‌هاي ليبراليستي و سكولار را به موسسات فرهنگي دولتي گوشزد مي‌كند: «آنچه که مسلم است این است که ساختمان نظام جمهوری اسلامی بر اصولی شکل گرفته است که ضعف های فردی و جزئی را در موجودیت کلی خود مستحیل و این امکان را از بین میبرد که خدای ناکرده در ذات اسلامی نظام تغییری حادث شود و دشمنان داخلی و خارجی از این لحاظ امید در باد بسته اند؛ اما از سوی دیگر، هرگز از این حقیقت عافل شد که آنچه دشمن را طمع کار میکند این است که مع الاسف نشانه های بسیاری از گرایش های لیبرالیستی و غرب گرایانه درغالب موسسات وابسته به دولت و علی الخصوص در مراکز فرهنگی هنری آن به چشم میخورد که چهره مشوهی از نظام جمهوری اسلامی در دیدگان نامحرم می نشاندنگاهی جامع به کتاب فروشی ها، گالری های خصوصی و غیر خصوصی، موزه ها، تئاتر ها و سینما ها، رادیو و تلوزیون، فعالیت های فرهنگی و هنری پارک ها، هتل ها و دیگر موسسات تحت پوشش بنیادهای دولتی و نیمه دولتی.، با صرف نظر از استثنائاتی معدود، دوستان انقلاب را سخت به اضطراب و حیرت می اندازد و دشمنان را به طمع

نتيجه آنكه با مرور دوباره نوشته‌هاي آويني مي‌بينيم كه عمق نگراني‌هاي وي، همين دولتي شدن سكولاريسم و ليبراليسم و غربگرايي در كشور بود و آويني زماني اينها را فرياد مي‌زد كه نشانه‌هاي چنين انحرافي در كشور و در دولت سازندگي ديده مي‌شد و هنوز چند سالي به دولت اصلاحات مانده بود!

پي نوشت اول: در اين كه عده اي از حزب اللهي ها قبل از شهادت آويني مخالفش بودند، شكي نيست، اما اين روزها عده اي سعي دارند كه اين مساله را آنقدر بزرگ كنند كه واقعيت فراموش شود. واقعيت آن است كه آويني در نوشته هايش به اين گروه از مخالفانش هيچ اشاره اي نمي‌كند، اما تا دلتان بخواهد عليه روشنفكران غربزده و ضدانقلاب و كانون ها و موسسات فكري و فرهنگي وابسته به آنها و نيز مسئولان سكولار جمهوري اسلامي حمله مي‌كند. امروز بعضي‌ها عمدا مي‌خواهند دسته اول را علم كنند و در نهايت به نتايجي چون سايت جرس و ابراهيم نبوي برسند!

پي نوشت دومآويني  زماني از ولايت محكم و قاطع دفاع مي كرد كه بعضي ها تازه شروع كرده بودند به زدن ريشه ولايت. مسئولاني هم در اين مملكت با پول جمهوري اسلامي شروع كرده بودند به زدن ريشه انقلاب اسلامي!



٠٨:٥٩ - سه شنبه ٢٧ فروردين ١٣٩٢    /    عدد : ٢٤٥٥٦٢    /    تعداد نمایش : ٦٧٢١


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج